آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر
و شور ، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد،به
دیگران نیکی کرد،اما با تمام پرهیزگاری،در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی
آمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد. یک روز عصر ،دوستی که به دیدنش آمده
بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد،گفت:< واقعا عجیب است .درست بعد از
اینکه تصمیم گرفته ای مرد خداپرستی بشوی ،زندگی ات بدتر شده،نمی خواهم
ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی ،هیچ چیز
بهتر نشده >.
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد:او هم بارها همین فکر را
کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی اش آمده .اما نمی خواست دوستش را بی
پاسخ بگذارد،شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می خواست یافت.این
پاسخ آهنگر بود:< در این کارگاه ،فولاد خام برایم می آورند و باید از
آن شمشیر بسازم. می دانی چطوراین کار را می کنم؟>
اول تکه ی فولاد
را به اندازه آتش جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی ، سنگین
ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم،تا اینکه فولاد
،شکلی را بگیردکه می خواهم.بعد آن را در تشت آب سرد فرو می کنم فرو تمام
این کارگاه را بخار آب می گیرد،فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ،ناله
می کند و رنج می برد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد
نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.>
آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه
داد:<گاهی فولادی که به دستم می رسد،نمی تواند تاب این این عملیات را
بیاورد.حرارت ،ضربات پتک و آب سرد ،تمامش را ترک می اندازد. می دانم که
این فولاد ،هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد>. باز مکث کرد و بعد
ادامه داد:<می دانم که خدا دارد مرا در اتش رنج فرو می برد.>
ضربات
پتکی را که در زندگی بر من وارد کرده است را پذیرفته ام،و گاهی به شدت
احساس سرما می کنم . انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد.
اما
انتهای چیزی که می خواهم این است< خدای من ،از کارت دست نکش ، تا شکلی
را که تو می خواهی ،به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی ادامه بده . هر
مدت که لازم است،ادامه بده،اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب
نکن. >
با تشكر از خواننده عزيزي كه اين مطلب را در اختيار بنده گذاشتند و من هم بدون تغيير در اينجا قرار ميدهم
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... او یه
آکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. تو یه قسمت
یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه
ی ماهی بزرگه بود . ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به
اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها وبارها به
طرفش حمله می کرد،اما هر بار به یه دیوار نامریی می خورد . همون دیوار شیشه
ای که اونو از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد. بالاخره بعد از مدتی از
حمله به ماهی کوچیک منصرف شد.او باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریوم
و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنه.
دانشمند شیشه وسط را بر داشت و راه
ماهی بزرگه را باز کرد اما ماهی بزرگه ،هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله
نکرد.اون هرگز فدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت. می دانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت،اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود.
یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت .
باورش
به وجود دیوار . باورش به ناتوانی .ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون
جستجو کنیم ، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و
تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن وفقط تو ذهن خود ما وجود
دارند.
با تشكر از خواننده عزيزي كه اين مطلب را در اختيار بنده گذاشتند و من هم بدون تغيير در اينجا قرار ميدهم
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
قطاری به مقصد خدا
قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبررو به جهانیان کرد و گفت:
مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟
کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت: اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخرنیست .
مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندکی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همین بود .آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
بيست دلار
یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد
او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟
دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم
اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.
او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟
باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟
او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد
بعد آنها را برداشت و گفت:
مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟
بازهم دستها بالا بودند
دوستان من همه ی شما درس بسیار ارزشمندی را یاد گرفتید.
هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن را می خواستید
چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
ادامه مطلب
بازسازی دنیا
پدر روزنامه می خواند،اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد.
حوصله ی پدر سررفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا وتکه تکه کرد و به پسرش داد.
بیا تو حالا یه چیزی برای انجام دادن داری من یک نقشه ی جهان به تو می دهم و می خواهم ببینم می تونی آن را دوباره بسازی؟
او دوباره خواندن روزنامه را شروع کرد و می دانست که این کار تمام روز پسرش را مشغول می کند.ولی یک ساعت بعد پسر با نقشه"درست شده"برگشت.
پدرش با شگفتی پرسید:«مادرت قبلا"به تو جغرافی یاد داده؟»
پسر جواب داد:«من حتی نمی دانم جغرافی چیست؟اما پشت همین صفحه عکسی از یک انسان بود.پس من انسان را دوباره ساختم و فهمیدم که جهان را هم دوباره ساختم
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد.
سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.
آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.
آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.
هیچ اتفاقی نیفتاد!
در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.
چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.
گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
ادامه مطلب
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
حصار
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
ادامه مطلب
ببخشید شما ثروتمندید ؟
هوا
بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو
لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک
پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ
باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به
آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى
کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم:
«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آنها
را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد
یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم
شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به
آن نگاه کرد. بعد پرسید:«ببخشین خانم!شما پولدارین ؟ »
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آنها
درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به
صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى
اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت
ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و
دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و
سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک
دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه
دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
اطلاعات لطفا
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا..........
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم ..ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
ادامه مطلب
خصوصيات مداد
پسرک از پدر بزرگش پرسید :
پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی ! پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : - اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی : صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است. صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
هر روز صبح که میرفتم سرکار توی مسیر یه آقای پلیس راهنمایی رانندگی بود... دقیقا جایی میایستاد که من از ماشین پیاده میشدم...
همیشه فکر میکردم که چقدر شغل سختی داره... جدای از اینکه باید همهاش بایسته و نمیتونه حتی بنشینه، باید کاملا حواسشم جمع باشه و از همه بدتر اینکه مردم هم به خاطر اشتباهی که مرتکب میشن و دوست ندارن جریمه بشن! مقصر این آقای پلیس رو میدونن!!! به خاطر همین کسی زیاد دوستش نداره...
شاید این دلیلها برام کافی بود تا هر روز صبح حداقل من بهش لبخند بزنم... بین این همه بوق و ترافیک (که ماها طاقت چند لحظهاش رو هم نداریم) احتمال میدادم شاید یک کم خستگی رو از تنش دربیاره...
بعداز مدتی که گذشت یک روز که از ماشین پیاده شدم دیدم آقای پلیس حواسش به ترافیک ماشینها است... زیر لب خندیدم و آروم با خودم گفتم: "امروز موج مثبت رو از دست دادی جناب سرکار!" من هم به سرعت رفتم بالای پل هوایی که به اون طرف خیابون برسم...
روی پل که بودم دوباره به پایین نگاه کردم... دیدم آقای پلیس ایستاده و داره بالا روی پل رو نگاه میکنه... با دست راستش داره بهم سلام نظامی میده و یه لبخند بینظیر روی لباشه که از اون فاصله هم به زیبایی معلوم میشد... به قدری تعجب کردم که برگشتم و اطرافم رو نگاه کردم... دیدم بنده تنها مسافر روی پل هستم... جدی داشت بهم لبخند میزد و سلام میکرد!... انقدر خوشحال شدم و چنان لبخندی زدم که فکر کنم تا دندونای آسیام هم دیده شد....
تمام روز رو با یه انرژی عالی به پایان رسوندم... انرژی که فقط از یک لبخند سرچشمه گرفته بود...
واقعا چه تاثیر بینظیری داشت...
چرا گاهی فقط یک لبخند رو از هم دریغ میکنیم؟؟؟
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند ویا لمس نمی گردند، بلکه در دل حس میشوند .
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود
ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم .
آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم .
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
ادامه مطلب
زنجیر عشق...
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
ادامه مطلب
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
ما فقیریم
روزی پدر خانواده ای بسیار ثروتمند پسرش را با خود
به روستا یی برد تا به او نشان دهد که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند.
آنها چند روزی را در مزرعه ی خانواده ای که تصور می کردند فقیرند گذراندند.
در بازگشت،پدر از پسر پرسید:(چگونه سفری داشتی؟)
پربار پدر.
دیدی که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟
پسر جواب داد"بله"
پس به من بگو در این سفرچه ها یاد گرفتی؟
(دیدم که ما یک سگ داریم وآنها چهارتا، استخر ما فقط تا وسط باغچه کشیده شده وجوی
خانه ی آنها انتهایی ندارد.
ما در باغچه مان فانوس داریم وآنها در شب ستاره ها را.
ایوان خانه ی ما مشرف به حیاط جلویی است و ان ها سرتاسر افق را دارند
ما مستخدمانی داریم که خدمتمان را می کنند.ولی آنها به دیگران خدمت می کنند.ما غذایمان را می خریم، ولی آنها غذایشان را می کارند.
ما دورمان را دیواری کشیده ایم تا محافظت مان کند،و آنها دوستانی دارند که محافظت شان می کنند.(
زبان پدر بند آمد
متشکرم پدر که نشانم دادی ما چه اندازه فقیریم.
تعجب می کنید! اگر به جای نگرانی برای آنچه نداریم،از داشته هایمان شاکر بودیم.
قدر همه چیزهایی را که دارید بدانید،بخصوص دوستانتان را.
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
لبخند خدا
زنی با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند
صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
مغازه دار گفت نسیه نمی دهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
خانم گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."
زن
با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت
و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.....
زن خداحافظی کرد و رفت.....
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.
پدر
کودک اصرار داشت استاد ازفرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک
قول داد که یک سال بعدمی تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن
جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در
شهر برگزارمی شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری
مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شدو کودک توانست در میان
اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست درمسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن
برنده شود و سال بعد نیز درمسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را
زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش
را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بودکه اولاً به همان یک فن به خوبی
مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله
با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!
یاد
بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خوداستفاده کنی.
راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی
امکانی" به عنوان نقطه قوت است.
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
شما نجار زندگی خود هستید !
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس
از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت
و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام
صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا
به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای
همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به
ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام
کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی
ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق
غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین
تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود
میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفتپس می خواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم اگر وقت داشته باشید
خدا لبخند زد !
وقت من ابدی است
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
خدا پاسخ داد :
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد
حسرت دوران کودکی را می خورند
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند
و بعد
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
ادامه مطلب
پدر روزنامه می خواند،اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد.
حوصله ی پدر سررفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا وتکه تکه کرد و به پسرش داد.
بیا تو حالا یه چیزی برای انجام دادن داری من یک نقشه ی جهان به تو می دهم و می خواهم ببینم می تونی آن را دوباره بسازی؟
او دوباره خواندن روزنامه را شروع کرد و می دانست که این کار تمام روز پسرش را مشغول می کند.ولی یک ساعت بعد پسر با نقشه"درست شده"برگشت.
پدرش با شگفتی پرسید:«مادرت قبلا"به تو جغرافی یاد داده؟»
پسر جواب داد:«من حتی نمی دانم جغرافی چیست؟اما پشت همین صفحه عکسی از یک انسان بود.پس من انسان را دوباره ساختم و فهمیدم که جهان را هم دوباره ساختم
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار ...
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
روزی یک قهرمان مشهور ورزش تنیس به خاطر خون آلودهای که در جریان یک عمل جراحی دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامههایی از طرفدارانش دریافت کرد.
یکی از طرفدارانش نوشته بود چرا خدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟ او در پاسخش نوشت:در دنیا ۵٠ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز میکنند. ۵ میلیون نفر یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کنند. ۵٠٠ هزار نفر تنیس را در سطح حرفهای یاد میگیرند. ۵٠ نفر به مسابقات جهانی راه پیدا میکنند. چهار نفر به نیمه نهایی میرسند و دو نفر در فینال.... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدایا چرا من؟
و امروز هم که از این بیماری رنج میبرم نیز نمیگویم خدایا چرا من؟
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
روزی مردی خواب دید به عالم فرشتگان رفته است. در هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که مشغول باز کردن چیزهایی هستند که با پیک از زمین می آیند. او جلو رفت و پرسید: شما دارید چه کار می کنید؟ یکی از فرشته ها گفت: این جا بخش دریافت است. این جا ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را دریافت می کنیم. مرد کمی جلوتر رفت و دوباره دسته بزرگی از فرشتگان را دید که چیز هایی را بسته بندی و به پیک ها تحویل می دهند. او پرسید:شما دارید چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان گفت: این جا بخش ارسال است. ما چیزهایی که مردم تقاضا کرده اند برای آن ها می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و فرشته تنهایی را دید که بیکار نشسته. او پرسید: چرا شما بیکارید؟ فرشته گفت: کار من این است که تشکرهای مردم را پس بگیرم. وقتی چیزهایی که مردم نیاز داشتند به آن ها رسیده، باید خدا را شکر کنند. ولی افراد معدودی این کار را می کنند. مرد پرسید: مردم چگونه باید خدا را شکر کنند؟ فرشته جواب داد: خیلی ساده، فقط کافیست بگویند خدایا شکر!
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
ايران فاتح فوتسال جام کنفدراسيونها شد

در ديدار پاياني که در سالن گرند تريپولي کشور ليبي برگزار شد تيم ايران با حساب يک برصفر از سد قهرمان افريقا گذشت و به مقام نخست رسيد.
" احسان زحمت کش " تنها گل ايران را در ديدار پاياني وارد دروازه ليبي قهرمان افريقا کرد .اين مسابقات با حضور ايران قهرمان اسيا ، ليبي قهرمان افريقا ، گواتمالا تيم نخست کونکاکاف ، اوروگوئه تيم اول امريکاي جنوبي و جزاير سليمان فاتح فوتسال اقيانوسيه در ليبي برگزار شد که با قهرماني تيم ايران همراه شد .اسپانيا قهرمان اروپا ، انصراف داده و در جام کنفدراسيونها شرکت نکرده بود.
تيم ايران که در بازي نهايي وحيد شمسايي کاپيتان ارزشمندخود را به دليل دواخطاره بودن در اختيار نداشت با قهرماني در اين مسابقات جايزه 50 هزار دلاري را نصيب خود کرد .
موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
اين هم بخاطر پيشنهاد يه دوست خوب براي متنوع تر شدن وبلاگ
براي بزرگتر ديدن عكسها به ادامه مطلب برويد



موضوعات مرتبط: داستانهاي پند آموز
ادامه مطلب